السيد محمد حسين الطهراني

98

معاد شناسى (فارسى)

از كجا آمده‌ام ، آمدنم بهر چه بود * به كجا مىروم آخر ننمائى وطنم مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك * دو سه روزى قفسى ساخته‌اند از بدنم خنك آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست * به هواى سر كويش پر و بالى بزنم من به خود نامدم اينجا كه به خود باز روم * آنكه آورده مرا باز برد در وطنم « 1 » در آنجا عالم فضاى واسع است ، عالم عظيم است . غصّه نيست ، خستگى نيست ، مرض اعصاب نيست ، دغدغه نيست ، دشمن نيست ، تهديد نيست . آنجا عالم حيات است ، حيات محض است ، مركز نشر حيات به عوالم است ، جمال مطلق است ، تلألؤ نورانيّت موجودات پاك و مجرّد است ، ارواح پاك فرشتگان و انبياء و ائمّه و اولياى خداست . آنجا معدن عظمت و عزّ قدس است ، و نور محض و عرفان خالص است . لذا مؤمن هيچ نگرانى ندارد بلكه از چنين مرگى استقبال مىكند و پيشواز ميرود . اگر فرضاً مؤمنى در دنيا در نهايت آسايش و ابَّهت و عظمت زيست كرده و تمام انواع جمال و اقسام لذّات شرعيّه براى او ميسور بوده است به او بگويند مىميرى ، باز خوشحال مىشود زيرا

--> ( 1 ) پايان دفتر چهارم « مثنوى » ميرخانى ، ص 420